ساريناسارينا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 14 روز سن داره

سارينا هديه خوب خدا

رفتارهای زیبا ( قسمت 3 )

دخملی خوشگل جدیدا کارای زیادی انجام میدی . یه تعدادشو که یادمه واست مینویسم مامانی : تاپو تاپو تاپ تاپ تاپو ... میخ یا 3 پایه یا کدو که واست میخونم با دستای خوشگلت میزنی روی کمرم و بعد انگشتتو عین میخ فرو میکنی توی کمرم (قربون انگشتای نازت مامانیییییییییی . راستی اینو بابایی یادت داده ) وقتی میگم سارینا خوشگل کیه ناز کیه زود میگی مامان تا میگیم سارینا سجده کن بلافاصله خم میشی سرتو میرسونی به زمین و سجده میکنی به آبنبات ، آب بازی و آب بده میگی آب ا ده ( وقتی آبنبات میخوای میری به خاله محبوبه جعبه آبنبات رو نشون میدی و میگی آب ا ده ، میگم سارینا مامانی بریم حمام میگی امام میگم آب بازی میگی آب ا ده ( راستی دیشب رفتیم حمام کلی آب بازی کر...
17 فروردين 1391

جشن تولد سارگلی

سلام به همه دوستای خوبم . مامانیم روز جمعه که روز تولد حضرت محمد هم بود واسم یه جشن تولد گرفت . جشن تولد یک سالگیم بود هورااااااااااااااااا   جای همه شما خالی بود خیلی خوش گذشت منم تا تونستم شیطونی کردم . خوب دیگه شلوغ بود کسی حواسش نبود که چه شیطونیایی میکنم منم از فرصت استفاده کردم  خوب خاله های خوب حالا چند تا از عکسای تولدمو ببینید . خوب قبل از اوردن کیک عین یه خانوم خوب نشستم روی مبل واو یهو کیک اومد اینا چیه دیگه اخ جونم آتیش بازی بقیه ماجرا در ادامه مطلب   نمیشه یه کم دست بزنم ببینم این آتیشه چطوریه ؟! آتیش که نذاشتن دست بزنم خوب بهتره برم سراغ کیک اوخ اوخ بابایی دستمو نگیر م...
16 فروردين 1391

اولین مسافرت سانی کوچولو

سلام خاله های خوب . چند مدت پیش گفتم که بابای سانی به خاطر پروژه جدید کاری  که مربوط به پتروشیمی بندر عباس میشه رفته بندر عباس و من و سانی نفسی خونه تنها هستیم . چند مدت پیش با بابایی تصمیم گرفتیم که چون امروز هم آخرین روز کاریه بابایی میشه من و سانی هم جمعه بریم بندر عباس یه چند روزی با بابایی همه جا رو بگردیم . البته من و بابایی تا حالا چندین بار واسه تفریح رفتیم بندر عباس ولی این اولین مسافرت سانی خوشگل منه . آخه از وقتی بدنیا اومده من از ترس اینکه فسقلیم اذیت نشه هیچ حا نبردمش الان هم یه خورده ترس دارم دعا کنید آب و هوا روی دخملیم اثر نذاره و اذیتش نکنه . خاله های مهربون ما فردا 26 اسفند ماه 1390 ساعت 8 شب پرواز داریم به سمت بندر عب...
25 اسفند 1390

گل دختر مهربون ... سارگل شیرین زبون

سلام به همه خاله های مهربونم که من و سارینا خیلی خیلی همتونو دوست داریم .  احساس میکنم بچه ها وقتی به سن یک سالگی میرسن یه رشد عقلانی عجیب دارن . من که این حسو دارم اخه هر روز شاهد کارای زیبایی از دخترم هستم که بیشتر از قبل به رشد عقلی دخترم پی میبرم . خدایا ازت ممنونم به خاطر این لطف بزرگی که به من داشتی واقعا بچه ها شیرینی زندگی هستند . انشالله هیچ پدر و مادری از این نعمت بزرگ محروم نباشند . گل دختر ناز من این روزا سعی می کنه خیلی از کلمات رو بیان کنه . گاهی اوقات هم با تلاش یه کلمه رو بیان میکنه بعد یادش میره . گلی نازم روز جمعه با هم رفتیم خونه مامن جوون ( مامان بابایی ) . عمو مسلم اومد دنبالمون اخه هنوز بابایی از سفر بند...
16 اسفند 1390

شیطنتهای شیرین

چند روزی هست که بابایی به خاطر کار جدیدش رفته بندر عباس . من و سارینا هم حسابی دلمون واسه بابایی تنگ شده . این روزا تا ساعت 4 بعد از ظهر خونه مامان جوون هستیم بعد هم میریم خونه اخه سارینا عادت داره خونه خودمون خیلی راحت میخوابه . چند روز پیش یه لحظه ازت غافل شدم اومدم دیدم توی آشپزخونه هستی سرتو کردی توی ماشین لباسشویی ببین عکستو ( البته اینو هم بگم ماشین لباسشویی رو تا وقتی که نخوایم استفاده کنیم توی برق نمیزنیم ): بعد صدات کردم گفتم سارینا مامانی چیکار میکنی . سرتو عین گربه آوردی بیرون خندیدی ببین عکستو : خوب امروز میخوام در مورد کارهایی که سارینا تو این مدت که نبودم انجام داده بنویسم . 8 ماهت که تمام شد خیلی راحت 4 دست و پا ...
30 بهمن 1390

گالری عکس سارینا

سلام به همه خاله های مهربون و پسر خاله ها و دختر خاله های عزیزم امروز مامانیم میخواد یه عالمه عکس خوشگل از من بذاره توی سایتم . عکسایی که توی این مدتی که مامانیم نتونسته بود بیاد اینجا از من گرفته . ببنید چقدر بزرگ شدم ماشالله خانومی شدم واسه خودم  ( ولی بین خودمون بمونه ها خیلی شیطونم ) خاله جونم بقیه عکسامو میتونی در ادامه مطلب ببینی ...
20 بهمن 1390

رفتارهاي زيبا

الهي دورت بگردم ماماني . ساريناي خوشگلمممممم دلم واست شده يه ذره . امروز تو اداره سرم خيلي شلوغ بود دير اومدم واست مطلب بذارم جيگرم خوب امروز ميخوام يه سري از رفتارهاي خوشگلتو بنويسم عزيز دل ماماني دخمل گلم جديدا دست زدنو ياد گرفته تا ميگيم دست دستي تو شروع به دست زدن ميكني يه مدته خيلي خوب ميشينه ( ماماني صاف صاف ميشيني دايي مهدي خيلي ذوقتو ميكنه ) اولين كلمه اي كه گفتي م ووو به بود ( اسم خاله محبوبه ) ولي الان بابا مامان دد ميگي خيلي ماهرانه ميچرخي و هر جا كه بخواي بري با چرخ زدن ميري وقتي دستتو ميگيريم به جاي جلو آمدن عقب عقبي ميري موقع خوابیدن دستتو میذاری روی چشمات تا نور چشمتو اذیت نکنه بعد میخوابی مثل عکس زیر (خوشگل ما...
17 بهمن 1390

رفتارهاي زيبا ( قسمت 2 )

عزيز دل ماماني جديدا چهار دست و پا ميشي ولي هنوز نمي توني جلو بري . خيلي به خودت فشار مياري كه حركت كني ولي وقتي ميبيني نميشه دوباره رو زمين ميخوابي و شروع ميكني به چرخ زدن . دخمل گلم انشالله مامان راه رفتنتو ببينم ( البته يه كوچولو حركت ميكني ولي عقب عقبي ميري ) يه كار شيرين كه خيلي وقته انجام ميدي اينه كه توي خواب واسه اينكه بفهمي كنارت خوابيدم يا نه دستاي نازت رو مياري و صورتم رو پيدا ميكني بعد دنبال لبهام ميگردي وقتي لبهامو پيدا كردي انگشت خوشگلتو محكم فشار ميدي روي لبهام منم بايد دست خوشگلتو ببوسم اينطوري ميفهمي كنارت خوابيدم و بعد از چند دقيقه دستتو بر ميداري . فدات شم خيلي خيلي خيلي... دوستت دارممممممم ...
17 بهمن 1390

فرشته ماه من

سلام گلكم . امروز يه روز خوب ديگه از زندگي با تو رو شروع كردم . امروز هم بابايي صبح زود رفت گچساران واسه ديدن يه پروژه و من خودم بردمت خونه مامان جون . البته دوست بابايي كه اسمش عمو حسين هست مياد دنبالمون ( بابايي بهش مي گه عمو آمپولي ) خاله محبوبه اومد جلوت و تو رو بغل كرد و با خودش برد . اينقدر عجله كرده بودم كه شيشه شيرتو خونه خودمون جا گذاشتم و مجبور شدم يه بار ديگه برم و از خونه بيارم . انشالله كه امروز شيرتو خوب بخوري و دخمل گلم از ديروز حالش بهتر شده باشه . منتظر ميمونم تا مامان جون زنگ بزنه و بگه كه دخملم غذاهاشو خوب مي خوره . ديروز مامان جون براي اولين بار واست پوره سيب زميني درست كرده بود و انگار تو دوست داشتي و خوردي . ديشب هم م...
17 بهمن 1390

كوچولوي شيطون

سلام عشق ماماني . ديروز نتونستم بيام واست حرف بزنم دخملم . آخه گاهي اوقات ماماني كارش زياد ميشه . امروز صبح كه داشتم مي آمدم بيدار شدي . جديدا سحر خيز شدي ماماني . بابايي آمده بود پيشت دراز كشيده بود . راستي باباييت خيلي دوست داره ها . بابايي تو رو عشقي صدا ميزنه من تو رو سارگلي صدا مي زنم . بابايي هميشه ميگه خدايا چه عشقي به ما دادي . ديشب با مامان جوون رفتيم فروشگاه خريد كنيم تو خسته شده بودي خيلي نا آرومي كردي توي كالسكه بودي مي گفتي بايد بغلم كني . همه ذوقت مي كردن آخه بلند بلند ميگفتي ماما ماما . الان 3 روزه كه ماما گفتن رو شروع كردي . اولين كلمه اي كه گفتي محبوبه بود آخه خاله محبوبه رو خيلي دوست داري . خيلي جالب گفتي م ووو به طوري كه...
17 بهمن 1390